سفارش تبلیغ
موسسه تبیان
یادگاری های دل
بهترینِ برادرانت، کسی است که در نصیحت تو، کمتر سازش کند . [امام علی علیه السلام]

خداحافظ...

ارسال‌کننده : مهتاب در : 20/8/90 12:57 عصر

                                                         خداحافظ گل لادن .تموم عاشقا باختن



ببین هم گریه هام از عشق .چه زندونی برام ساختن



 
خداحافظ گل پونه .گل تنهای بی خونه



 
لالایی ها دیگه خوابی به چشمونم نمی شونه



 
یکی با چشمای نازش دل کوچیکمو لرزوند 



 
یکی با دست ناپاکش گلای باغچمو سوزوند



 
تو این شب های تو در تو . خداحافظ گل شب بو



 
هنوز آوار تنهایی داره می باره از هر سو



 
خداحافظ گل مریم .گل مظلوم پر دردم



 
نشد با این تن زخمی به آغوش تو برگردم



 
نشد تا بغض چشماتو به خواب قصه بسپارم



 
از این فصل سکوت و شب غم بارونو بردارم



 
نمی دونی چه دلتنگم از این خواب زمستونی



 
تو که بیدار بیداری بگو از شب چی می دونی 



 
تو این رویای سر دم گم .خداحافظ گل گندم



 
تو هم بازیچه ای بودی . تو دست سرد این مردم



 
خداحافظ گل پونه . که بارونی نمی تونی



 
...طلسم بغضو برداره .از این پاییز دیوونه خداحافظ .....!


 خداحافظ همین حالا، همین حالا که من تنهام



 
خداحافظ به شرطی که بفهمی تر شده چشمام



 
خداحافظ کمی غمگین، به یاد اون همه تردید



 
به یاد آسمونی که منو از چشم تو میدید



 
اگه گفتم خداحافظ نه اینکه رفتنت ساده اس



 
نه اینکه میشه باور کرد دوباره آخر جاده اس



 
خداحافظ واسه اینکه نبندی دل به رؤیا ها



 
بدونی بی تو و با تو، همینه رسم این دنیا
خداحافظ خداحافظ
همین حالا
خداحافظ





کلمات کلیدی :

من و تو

ارسال‌کننده : مهتاب در : 1/7/90 4:12 عصر

من به درماندگی صخره و سنگ

من به آوارگی ابر و نسیم

من به سرگشتگی آهوی دشت

من به تنهایی خود می مانم

من در این شب که بلند است به اندازه حسرت زدگی

گیسوان تو به یادم می آید

من در این شب که بلند است به اندازه حسرت زدگی

شعر چشمان تو را می خوانم

چشم تو چشمه شوق

چشم تو ، ژرف ترین راز وجود

برگ بید است که با زمزمه جاری باد

تن به وارستن عمر ابدی می سپرد

تو تماشا کن

که بهاری دیگر

پاورچین پاورچین

از دل تاریکی میگذرد

و تو در خوابی

و پرستو ها خوابند

و تو می اندیشی

به بهاری دیگر

و به یاری دیگر

نه بهاری

و نه یاری دیگر

- حیف

اما من و تو

دور از هم می پوسیم

غمم از وحشت پوسیدن نیست

غمم از زیستن بی تو در این لحظه پر دلهره است

دیگر از من تا خاک شدن راهی نیست

از سر این بام

این صحرا

این دریا

پر خواهم زد

خواهم مرد

غم تو این غم شیرین را

با خود خواهم برد


 




کلمات کلیدی :

شب رفتنت آرزو می کنم...

ارسال‌کننده : مهتاب در : 1/7/90 4:11 عصر

نشد تا تو هستی من عاشق بشم . نشد قلب ما عشقو باور کنه …
,
به امشب به تقدیر من عشق تو
,
به حالی که بی من، تو داری قسم
,
به عنوان روزی که بردی منو
,
به حسی که گفتی میایی قسم
,


به دل خواهی اولین دلهره
,
به گاهی که با من نبودی قسم
,
جدا می‌شی و می‌رود خاطره
,
ولی شک نکن من به تو می‌رسم
,


نشد تا تو هستی من عاشق بشم
,
نشد قلب ما عشقو باور کنه
,
شب رفتنت آرزو می‌کنم
,
خدا وقت دوریتو کمتر کنه
,


به چشمای تو قبل هر گریه‌ای
,
قسم می‌خورم یاد تو با منه
,
قسم می‌خورم بغض این انتظار


یه روزی تو آغوشمون بشکنه


 


 




کلمات کلیدی :

نیستی

ارسال‌کننده : مهتاب در : 1/7/90 4:6 عصر

نفس می کشم نبودنت را


نیستی


هوای بوی تنت را کرده ام


می دانی


پیرهن جدایی ات بدجور به قامتم گشاد است


تو نیستی


آسمان بی معنیست


حتی آسمان پر ستاره


و باران


مثل قطره های عذاب روی سرم می ریزد


تو نیستی


و من چتر می خواهم ...


هر چیزی که حس عاشقانه و شاعرانه می دهد در چشمانم لباس سیاه پوشیده...


خودم را به هزار راه میزنم


به هزار کوچه


به هزار در


نکند یاد آغوشت بیفتم ...




کلمات کلیدی :

پلاناریا...

ارسال‌کننده : مهتاب در : 1/6/90 7:25 عصر

خسته بود...از بینابین خاک به زحمت خودشو این طرف و اون طرف می کشید احساس خفگی می کرد تنها بود... خاک با همه ی سیاهی روش هجوم آورده بود و می خواست لهش کنه... می خواست هرجوری شده از بند خاک راحت شه حرفای دیگران براش مهم نیود می خواست روشنیو تجربه کنه می خواست بفهمه بیرونه خاک چه خبره...


آخه دست خودش نبود هیچ وقت چشم نداشت که ببینه همون سیاهی خاک با همه ی سردیش بهتر از سیاهی خیانت تو روز روشن و به یه عشق گرمه...


 


پس منتظره بارون شد... بارونی که هر عاشقیو به وجد میاره... آسمون بارید اونقدر بارید که پلاناریا از صدای بارون رقص کنان به روی خاک نزدیک شد احساس کرد می تونه بیشتر از همیشه نفس بکشه گیرنده های نوریش هر لحظه نور بیشتریو دریافت می کردنو با دستگاه عصبی موازی گونش این پیام به تک تک سلول های بدنش ارسال می شد خوشحال بود دوست داشت دست و پا داشت و می تونست بدوه شادیشو به همه نشون بده دوست داشت تا می تونه به آسمون  نگاه کنه و آسمونو حسش کنه چون چشمی واسه دیدن نداشت... دیگه دوست نداشت به دنیای تاریک خاک برگرده دوست داشت براای همیشه رو زمین بمونه...


صدایی شنید اولین صدایی بود که تو تمام عمرش به گوشش می خورد صدا از آسمون میومد یه چیزی داشت بهش نزدیک می شد نمی دونست چیه ولی دوسش داشت دوست داشت شراب عشق تو جام چشمش ریخته شه تا بتونه گنجشکیو که یهش نزدیک می شد ببینه فکر کرد چون گنجشک داره نزدیکش میشه یعنی عاشقش شده... نمی دونست برای اون حکم طعمه رو داره دست دراز کرد تا گنجشک دستاشو بگیره اما جای دست گرفتن زخم عمیقی بود که رو قلبش نشست...


بیچاره پلاناریا باورش براش سخت بود ولی جواب عشق زمینی همون زخمی بود که گنجشگ رو دل پلاناریا جا گذاشت... نمی دونست رسم زمین همینه.. هر کی بال پرواز داره زخم  می زنه...


یاز بارون گرفت و این بار اشک های پلاناریا بود که مثل بارون سرد اونو به سمت خاک بدرقه می کرد...


ماه ها به اندازه ی سال گذشت و  مغزپلاناریا گره خورد اما هنوز نفهمید در جواب کدوم بدی باید زخم می خورد؟ حالا دیگه سردی خاکو به همه ی زمین ترجیح می داد... حالا می فهمید چرا هر پلاناریا بعد از بارش بارون که به وسیله ی جریان آب و خاک روی سطح زمین میاد به سرعت به خاک بر می گرده و تاریکیه نهایی رو ترجیح میده...


پلاناریا روزی صد بار عشقو نفرین می کرد اما هیچوقت زخم رو قلبش خوب نشد و عمر کوتاهش اونقدر قد نداد که بفهمه چرا جواب خوبی بدیه؟ و تو همون خاک سیاه مرد...


 


(پلاناریا یک کرم پهنه که همیشه و خاک زندگی می کنه چشم نداره و به جاش چشم جامی شکل داره که فقط شامل گیرنده های نوری و رنگریزه ی بیناییه و جانور توان دیدن نداره و فقط می تونه وجود نور رو درک کنه و اگر جریان آب بارون اونو روی زمین بیاره گیرنده های نوریش به سرعت نور رو دریافت می کنن و اون به داخل خاک بر می


گرده چون در غیر این صورت به وسیله ی پرنده ها شکار میشه مغز این جانور شامل چند گره هست و دستگاه عصبی مرکزیش رو دو خط موازی تشکیل میده)




کلمات کلیدی :